تبليغاتX
F a T i & K o O R i

F a T i & K o O R i
WeLLcoMe To OuR HouSe!!!


يه سلام آخرگونه!!! يه سلامي كه ديگه تكرار نميشه تا 9 10 ماه.... يه سلام به همه! به هر كي از حالا مياد تو خونه ي كوچك ما....!

اين آخر پست وبلاگ كوروش و فاطي ست و ديگه آپ نميشه تا آخر سال تحصيلي امسال...

آخرين پست مربوط ميشه به بهترين لحظه ي من و فاطي!!!

خب حدود 3 ماه اومديم و چند تا دوست صميمي پيدا كرديم و چيزاي زيادي ياد گرفتيم و الانم ديگه وقت رفتنه!!!

خداحافظيمو تو يه جمله ميگم: اگه بدي ديدين حلالمون كنين!

......

.....

....

...

..

.

حالا به اين زودي هم نميريم كه هنوز آخرين پستو ننوشتم كه!!!!

خب بهترين پست تو خونمون اينه كه من وفاطي امشب همديگرو ديديم!!!!



امشب واسه اولين بار من و فاطي عشقم همديگرو ديديم!!!

كنار دريا...كنار خليج فارس!!!


خيلي باحال بود!!! بعد 1سال و 10 روز آشنايي واسه اولين بار همديگرو ديديم!!



ميشه گفت اين هديه خدا برا روزه هامون بود!!! آخه ما از اول ماه رمضون واسه اين ديدار قرار و برنامه ريخته بوديم!!! اما وسط ماه همه چي خراب شد! اما كار خدا بود كه ما يعني 2 مهر ماه 1388 همديگرو ببينيم...



خب حالا از اول شروع ميكنم!!!

ديروز كه ما از گچساران اومديم و فاطي هم از شيراز قرار شد هر وقت فاطي اومد كنار دريا منم برم!

امروز گفت كه امشب ميرن و منم امشب بايد برم!!! اصلا باور نميكرديم كه امشب همديگرو ميبينيم!!



بعدم كه من از مدرسه اومدم خدا رو شكر آنتن نداشتيم تا 4 عصر.... از 4 عصر هم كه ديگه داشتيم آماده ميشديم!!!

فاطي و خونواده شون كه در آينده خونواده منم ميشن رفتن نمايشگاه جديدي كه اينجا واسه مهر باز شده!!!

منم مستقيم حركت كردم به طرف كنار دريا.... ساعت6:20.....نزديكاي ساعت 7 من رسيدم كنار دريا و فاطي هم يه 500 600 متر عقب تر من بود....!

ميخواستم برم تو پاركي كه گفت شايد بيايم قايم شم و اول من ببينمش و بعد خودمو نشون بدم! كه فاطي گفت رفتن چرخ خياطي خواهرشو درست كنن!

منم كه ديگه طاقت نداشتم رفتم ببينم ميتونم پيداشون كنم! آخه گفته بود كجا ايستادن.منم رفتم سر 4 راه كه ببينم كي ميان! بعد فاطي گفت ما حركت كرديم!

پس مجبور بودم برگردم تو پارك!!! اونجا بود كه همه چي قاطي شد...فاطي خانومينا ايستاده بودن و من ازشون زدم جلو(من پياده بودمااا)...يه دفعه يه اس ام اس اومد از F a T i

نوشته بود:Man alann poshte saretam.

واي اينو خوندم!!يه جوري شدم!!! جرات نداشتم پشتمو نگاه كنم!نميدونم ميترسيدم يا ترس نبود اما به هر حال نتونستم برگردم! كه يه اس ام اس ديگه:

نوشته بود;Man daram mibinamet koorosh

بعدم من گفتم كجاييين....همه چي قاطي پاتي شده بود..اصلا نميدونستم فاطي كجا هستن كه بعد فاطي گفت دقيق از كنارمون رد شدي!!! اما من نديده بودمشون!!!

خب اينجور شد كه اول فاطي منو ديد!!! و من نديدمش منم كه فهميدم ايستادن زودي رفتم تو پارك منتظر فاطي كه گفت ما اونجا نمياييم و ميريم يه جا ديگه!!!

بعد فاطي گفت بيا خيابون سيراف....!!! من نميدونم سيراف كجان!!!از 4 نفرم پرسيدم گفتن بوشهر اين خيابونو نداره!!! اما نميدونم فاطي چه جوري سيراف ديده!

منم حالا دو تا راه جلوم بود...سمت چپ كه ميرفت طرف شهربازي شمت راستم كه ميرفت طرف پاركي كه خانواده فقط اونجاست!!!(كه فاطي هم اونجا بود)

من راه چپ و انتخاب كردم و رفتم سمت شهربازي....هر چي اس ام اسم هم ميداديم نميرسيد به هم!!! هر چي بهم نزديك تر ميشديم اس ام اس هامون بيشتر قطع ميشد!!!

وقتي رسيدم شهربازي درست شد و فهميدم اشتباه اومدم!!! فك كنم يه 2 3 كيلومتري راه اومده بودم كه حالا مجبور بودم برگردم اين همه راه و بايد يه راه ديگه هم ميرفتيم!!!!

فك كنم يه نيم ساعتي تو راه بودم! عين فرفره راه ميرفتم!!!! انگار يكي دنبالم كرده!!! ذوق داشتم!!!

خب بعد اين نيم ساعت رسيدم به پارك و ديدم كه من فاطي رو نميبينم اما اون ميبينه!!!داشت منو ميديد اما من نميديدمش!!!

اون موقع همه خونواده ها شبيه هم بودن!!! اصلا تشخيص نميتونستم بدم....منم بلند شدم و گفتم از پيش همه رد ميشم آخر فاطي رو پيدا ميكنم!!! كه آخرم يكدفعه من و فاطي همو ديديم و نگامون دوخته شد به هم!

شايد 4 5 ثانيه همو نگاه كرديم كه فاطي بلند شد و نشون داد كه خودشه!!! اصلا باورم نميشد!

اصلا نميتونستم فكر كنم فاطي رو ديدم! دوست داشتم داد بزنم فاطي رو صدا كنم! اماا نميشد!!!

بعدم كه من ديدم كجا نشستن رفتم جلوترشون رو يه صندلي و هي نگاه به فاطي ميكردم!

باور كردني نبود...نميتوستم به خودم بگم اين فاطيه منه!!!اين كسيه كه من ميشناسم!نميدونم اما خيلي باحال بود...يه قول معروف كف كرده بودم!

بعدم كه همين طور همديگرو زير زيركي از يه فاصله 15 20 متري نگاه ميكرديم...كه ديدمبلند شدن و فاطي و مامانشو و خواهر بزرگش اومدن كه كنار دريا قدم بزنن!

فاطي هم از عمد يا امد آوردشون اونجايي كه من نشستم و تو يه لحظه جلوم رد شدن به هم نگاه كرديم!

من كپ كردم!(يعني گير كردم)وايييييييييي خدا هيچي نتوستم اون لحظه بگم كه فاطي سر تكون داد و منم زودي سر تكون دادم و زير لب آروم گفتم سلام...

كه فكر ميكردم نفهميده اما الان كه اومديم خونه گفت فهميده و تو دلش جوابمو داد....


واقعا نميتونم اون لحظه رو تعريف كنم! فقط اينكه بهترين لحظه بهترين نگاه بهترين حس بهترين كلام و بهترين و بهترين زمان بود!

تا 2 دقيقه فقط رو حالت ‌STOP بودم كه ديدم فاطي دور شده و رفتن كنار دريا...اومدم بلند شم برم پيشش كه باباشو ديدم...!!!

خيلي حواسش به اين ور و اون ور بود حتي 3 4 بارم ديد كه دارم فاطي رو نگاه ميكنم!!!

به خاط همين همونجا نشستم و به همون نگاهمون فكر كردم! خيلي خوب بود! همونجا هم از خدا جون تشكر كردم كه اين موقعيت پيش آورد تا ما واسه اولين بار همديگرو بيينيم!!!

بعدم كه فاطي و مامان و خواهرش اومدن من رفتم يه دور زدم و ماشين باباشو ديدم و از پشت اومدم كه نبينن منو و بتونم راحت فاطي رو ببينم كه فاطي منو نديد!!!

اما باباشون منو ديد!ديگه هم زياد نشد نگاه فاطي كنم!!! حالا تو اين شرايط اس ام اسا باز تحويل داده نميشد!

بعدم ديگه ساعت 9:13 دقيقه دقيق فاطي جونينا وسايلوشونو جمع كردن و رفتن!!!

باورم نميشد كه همه ي اين اتفاقا تو 3 4 ساعت افتاد و تمام شد! كاش تمام نميشد كاش ميتونستيم بازم همو ببينيم!!!

اما همينم كه همو ديديدم از خدا ممنونم!!!

خدايا شكرت!


وسلام نامه تمام..



خداحافظ خونه ي اول و كوچيك من و فاطي عشقم!

همگي خداحافظ.... البته من ميام نظراتونو ميخونما.....نظر نزارين حلالتون نميكنماااااااااا.....!





يا علي خداحافظ

+ نوشته شده در 2009/9/25 3 توسط KoORi |